حالم حال غروب جمعه است هنگامی که تمام خانه تاریک است و شاید تنها نور نور خورشید در حال غروب باشد.
حالم حال غروب جمعه است وقتی که دوست داری دعای سمات بخوانی ولی غربتی که هست امانت نمی دهد.
حالم حال غروب جمعه است زمانی که کنار پنجره می نشینم و زوال آفتاب را می نگرم . چقدر زود می رود!
حالم حال غروب جمعه است هنگامی که دوست دارم بین دیوانگی و عاقلی تنها یکی را انتخاب کنم.
حالم حال غروب جمعه است هنگامی که مادر برای به خیر شدن عاقبتم اشک می ریزد.
حالم حال غروب جمعه است هنگامی که جای جای خانه را کور مال کور مال دنبال چاهی برای حرف زدن می گردم.
حالم حال غروب جمعه است هنگامی که انتظار برای من حتی از هر درد جانکاهی جانکاه تر است.
حالم حال غروب جمعه است و می دانم تو نیز برای انتظار خود را آماده کرده ای و این درست برای تو , من و او لحظه خوش انتظار است.
حالم حال غروب جمعه است وقتی می خواهم روی برگه ای عکس خودم را با تو بکشم ولی درست زمانی که شروع به کشیدنت می کنم جوهر قلم تمام میشود و من باز بر صفحه دفترم تنها می مانم.
حالم حال غروب جمعه است زمانی که نماز مغربم پر از اه و نواست. واین نمازهای مغرب هیچ گاه ذهن پر از درد و خستگی مرا ترک نمی کند.
حالم حال غروب جمعه است هنگامی که دوست دارم با این همه رنج و حس گناه بمیرم ولی هنوز هم زنده ام.
حالم حال غروب جمعه است ....
اما امروز که جمعه نیست!!!!
(نوشته خانم محمدی)
| غریبه |

